رمیده

نمی دانم چه می خواهم خدایا

به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می گوید نگاه خسته ی من

چرا افسرده است این قلب پر سوز

ز جمع آشنایان می گریزم

به کنجی می خزم آرام وخاموش

نگاهم غوطه ور در در تیرگی ها

به بیمار دل خود می دهم گوش

گریزانم از این مردم که با من

به ظاهر همدم و یکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دو صد پیرایه بستند

از این مردم که تا شعرم شنیدند

به رویم چون گلی خوشبو شکفتند

ولی آن دم که در خلوت نشستند

مرا دیوانه ای بد نام گفتند

دل من ای دل دیوانه ی من

که می سوزی از این بیگانگی ها

مکن دیگر ز دست غیر فرهاد

خدا را، بس کن این دیوانگی ها

/ 6 نظر / 38 بازدید
حورا

سلام وبلاگ قشگی داری متنت هم قشنگ بود خوشحال میشم به من سر بزنی[گل]

نازنین

[گل][گل] خیلی قشنگ بود

مهرداد

مرسی منو به یاد قدیما انداختی[دست] [گل]

مری

در ان سوی دلتنگی ها خدایی هست که جبران همه نداشتن هاست.واقعا قشنگ بود[گل][ماچ][قلب]

مرتضی

خدا با من است و مرا تنها نمی گذارد این خیلی عالی است فوق العاده بود , وقت خوندن نوشته هاتون ارامش غریبی داشتم , بازم ممنون