ستاره خاموش

گل  گندم خوب است

گل خوبی زیباست

ای دریغا که همه مرزعه دلها را

                                          علف هرزه کین پوشانده ست

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٧ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات ()

شب سردی است،و من افسرده .

راه دوری است، و پایی خسته.

تیرگی هست و چراغی مرده.

 

می کنم،تنها، از جاده عبور:

دور ماندند ز من آدم ها.

سایه ای از سر دیوار گذشت،

غمی افزود مرا بر غم ها.

 

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی.

 

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر، سحر نزدیک است.

هر دم این بانگ برآرم از دل:

وای این شب چقدر تاریک است!

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است.

دیگران را هم غم هست به دل،

غم من لیک، غمی غمناک است.

نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٧ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات ()

در شگفتم چگونه با مردم انس می گیریم

و به دیگران دل می بندیم

در حالی که می دانیم تنها خواهیم مرد

و می دانیم تنها در قبر خواهیم خفت

وتنها در پیشگاه خدا خواهیم ایستاد

و تنها حساب پس خواهیم داد

آیا اندیشیده ایم چقدر تنها خواهیم  بود؟

    ساعتی؟

               روزی؟

                          ماهی؟

                                      سالی؟

با خودمان فکر کنیم

هرقدر که قرار است پش از مرگ با او تنها باشیم

در دنیا با او انس بگیریم

اگر لحظه ای ، لحظه ای

اگر همیشه ، همیشه

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٤ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات ()

برف بارید

و خدا پاکی خویش را به زمین هدیه کرد

زمین مغرور شد که سفید است

پاک است

چون دل خدا...

و خدا با بارانی اشتباه زمین را به وی گوشزد کرد

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٤ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات ()

نمی دانم چه می خواهم خدایا

به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می گوید نگاه خسته ی من

چرا افسرده است این قلب پر سوز

ز جمع آشنایان می گریزم

به کنجی می خزم آرام وخاموش

نگاهم غوطه ور در در تیرگی ها

به بیمار دل خود می دهم گوش

گریزانم از این مردم که با من

به ظاهر همدم و یکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دو صد پیرایه بستند

از این مردم که تا شعرم شنیدند

به رویم چون گلی خوشبو شکفتند

ولی آن دم که در خلوت نشستند

مرا دیوانه ای بد نام گفتند

دل من ای دل دیوانه ی من

که می سوزی از این بیگانگی ها

مکن دیگر ز دست غیر فرهاد

خدا را، بس کن این دیوانگی ها

نوشته شده در ۱۳۸۸/۸/٢٤ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ توسط سحر نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت